آرزو کردن برام محال نیست چرا که مدتی ست که خدا خیلی هوای من رو داره.اما هرچی که فکرمیکنم میبینم آرزوهام یا خیلی دوردسته که شاید بهش نرسم یا خیلی نزدیکه که خجالت می کشم ازخدا بخوامش!!!!! دغدغه های کوچک وبزرگ زندگی اونقدر دور مردم رو گرفته که دیگه آدم ها یادشون رفته که آیینه برای اینه که تو خودت روتوش ببینی نه برای اینکه کاغذهای یادداشتت رو روش بچسبونی!!!
حکایت ارتباط امروزت با بعضی آدم های امروز حکایت تشنگی وآب مسمومه!!!!!!یا از تشنگی میمیری یا ازمسمومیت!!!
نمیدونم این مرض جدید مختص منه یا نه ولی هرچی که هست احساس خوبی به آدم نمیده٬ نمی دونم چرا دیگه دلم برای چیزی یا بهتر بگم کسی تنگ نمی شه البته در علائقم تفاوتی ایجاد نشده و بی عاطفه یا بی تفاوت نشدم اما این اتفاق رخ داده و یه جورایی اذیتم می کنه شماچی تاحالا شده به این نتیجه برسید ؟!؟!؟!؟